حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

خرید بک لینک
من خیلی بلد نیستم مردم آزاری کردن رو.. جز با سکوتم! و شناخت طرفم!

وقتی میبینم نیاز به توجه داره و باهاش حرف نمیزنم وقتی نگام میکنه و بی تفاوت رومو برمیگردونم

میدونم اینجوری اذیت میشه.

ولی من اینکارو با همه نمیکنم وقتی از کسی بدم اومد واسه همیشه از چشمم می افته.و این به رفتار خوده آدمها بستگی داره..

+یه چیزای دیگه ای میخوام بگم اما نمیدونم چجوری باید بنویسم اصلا چی باید بنویسم!

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 106 تاريخ: سه شنبه 18 مهر 1396 ساعت: 1:31

بچه که بودم مامانم گلدون زیاد داشت..یکیشو من برا خودم برداشته بود یه گل ظریف قشنگ با گلهای کوچیک صورتی و برگهای قلبی شکل.اما گلم حساس بود.زود قهر میکرد..دست که به گلبرگ هاش میزدی خودشونو جمع میکردن.به اصطلاح قهر میکردن!!!

خیییلی دوست داشتم اون گلو.عزیز من بود!نمیدونم آخرش چیشد سرنوشت گلم.

منم ولی خوی گلمو گرفتم زود رنج و حساس شدم.بهم که دست میزنن قهر میکنم...

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 104 تاريخ: سه شنبه 18 مهر 1396 ساعت: 1:31

یه اتفاق خاص تو این روزا این بود که ترم یک که بودم دختری توی خابگاه بود که مهرش به دلم افتاده بود .از طرفی خیلی بنظرم زیبا بود و رشته مورد علاقه منو هم میخوند! تو دلم پیش خودم میخواستم یعنی دوست داشتم باهاش هم اتاقی باشم!!از قضا این اتفاق این ترم افتاد و باهاش هم اتاق شدم.و اون دختر توی همون بدو ورودش بهم گفت ترم اول که بوده دلش میخواسته با من هم اتاق باشه! ازین حرفش غافلگیر شدم! گفتم دل به دل را حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 91 تاريخ: سه شنبه 18 مهر 1396 ساعت: 1:31

یعنی گوه تو هیکل دختری که دختری که صبح از ساعت شیش بلند میشه واسه دوست پسر دیوسش آرایش میکنه

گوه تو اون صورتش که مثله جن بو دادست.

و گوه تو هیکل من که حتی نمیتونم اعتراض کنم.

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 108 تاريخ: سه شنبه 18 مهر 1396 ساعت: 1:31

یه روز تو ساعت سال پیش پونزده شونزده سالگیم یه صبح خیلی زیبا شده بودم!توی مراسم عزاداری یکی از آشنایان توی روستای دور رفته بودیم..من خواب مرگ دیده بودم.مرگ خودم.هنوز به وضوح یادمه اون خواب و اون روز.توی گوشه مجلس کنار مادرم نشسته بودم .آرایش نداشتم.سرم تو گوشی بودم .مامانم کنار گوشم گفت یه چیزی بگم؟خیلی زیبا شدی!یه جور زیبایی روحانی! میدونستم.و اون لحظه به زور جلوی اشکامو نگه داشتم تا نریزن.. حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 98 تاريخ: سه شنبه 18 مهر 1396 ساعت: 1:31

صفحه بندی